چرند و پرند
به پهلو و چنگ زده به پتو خوابیده بود که صدایِ بستنِ درِ کابیت بیدارش کرد. لحظه ایی گیج بود و با نگاه انگار چیزی را در اطراف می جست. ورم دور چشمانش و ردِ چروکِ بالشت که از شقیقه تا روی گونه هایش امتداد داشت، معصومانه جلوه اش میداد. قلتی کوتاه روی تخت خورد. خیسی ِقسمتی از دشک حس ِ سردی را به او داد. افکار شلوغش هیچ تناسبی با چهره ی آرامش نداشت. آرام بلند شد و لبه ی تخت، رو به پنجره نشست و به بارش برف خیره شد. مرد، شیرپز به دست و خندان، وارد اتاق شد و گفت:
- پاشو لباست را بپوش الان است که بیاید
زن خوشحال نبود. حس عجیبی تمام وجودش را در بر گرفته بود. هوای گرم درون اتاق به او اجازه می داد برهنه بر لبه ی تخت بنشیند. اما آن بیرون حتی با پالتوی کلفتش احتمالا می لرزید. بدتر از همه آنکه جایی هم برای رفتن نداشت. آرام بلند شد و با بی میلی لباس هایش را بر تن کرد. از روی میز آرایش شانه ای را برداشت. لای دندانه های شانه چند تار موی بلند ِمشکی بود. بی اعتنا به آنها شروع به شانه کردن موهای مِش کرده اش کرد. وقتی شانه را روی میز می گذاشت چند تار موی طلایی هم لای شانه بود. از ابزار آرایش روی میز، کمی به صورتش مالاند. از کیفش رژ لبی را در آورد، صورتش را نزدیک آینه و لبهایش را آغشته کرد و آنها را روی هم کشید و چند بار این کار را تکرار کرد تا قرمزی اش یک دست شود. رژ لب را که کمی از آن باقی مانده بود روی زمین و کنار تخت انداخت و اتاق را ترک کرد. وارد سالن که شد مرد جلو آمد. با لبخند مقداری پول در جیب پالتوی زن گذاشت و گفت:
- هفته ی بعد مثل همیشه منتظرم. شیفت همسرم نیم ساعت پیش تمام شده الان است که برسد. نمی توانیم صبحانه را با هم بخوریم. بهتر است زود تر بروی.
مرد لیوان شیر داغ را سر کشید و دور لبش را با آستین هایش پاک کرد. زن نگاهی از سر تنفر به مرد انداخت. با قدم های کوتاه و پر از تردید به سمت در رفت و از آپارتمان خارج شد.